تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی


تا کی ای ناله زار از جگرم برخیزی

تا کی ای چشمه سیماب که در چشم منی


از غم دوست به روی چو زرم برخیزی

یک زمان دیده من ره به سوی خواب برد


ای خیال ار شبی از رهگذرم برخیزی

ای دل از بهر چه خونابه شدی در بر من


زود باشد که تو نیز از نظرم برخیزی

به چه دانش زنی ای مرغ سحر نوبت روز


که نه هر صبح به آه سحرم برخیزی

ای غم از همنفسی تو ملالم بگرفت


هیچت افتد که خدا را ز سرم برخیزی